ای طبیبان نسخه های خویش را باطل کنید
من نگاری دارم و دردی که درمان...
بگذریم... 
ای طبیبان نسخه های خویش را باطل کنید
من نگاری دارم و دردی که درمان...
بگذریم... 
اگر دنیا خزان گردد... اسیر غم نمیگردم
زمین هم آسمان گردد... از عشقش کم نمیگردم
به جز راهش نمیجویم، به جز نامش نمیگویم
به جز او در پی یاری، در این عالم نمیگردم
سخنرانی مکن جانا!... که من درمان نمیگیرم
ببین کورم!... کرَم، بشنو!... که من آدم نمیگردم
تو شیرینی و من تلخم... تو همراهی و من هرگز
برای هیچکس جز او... دمی همدم نمیگردم!
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری پی شبنم نمیگردم
چه شیرین است اندوهش، غمش، دردش، جراحاتش...
شفایم را نمیخواهم... پی مرهم نمیگردم!!
اگر دنیا خزان گردد... اسیر غم نمیگردم
زمین هم آسمان گردد... از عشقش کم نمیگردم
به جز راهش نمیجویم، به جز نامش نمیگویم
به جز او در پی یاری، در این عالم نمیگردم
سخنرانی مکن جانا!... که من درمان نمیگیرم
ببین کورم!... کرَم، بشنو!... که من آدم نمیگردم
تو شیرینی و من تلخم... تو همراهی و من هرگز
برای هیچکس جز او... دمی همدم نمیگردم!
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با منت و خواری پی شبنم نمیگردم
چه شیرین است اندوهش، غمش، دردش، جراحاتش...
شفایم را نمیخواهم... پی مرهم نمیگردم!!
عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده
بس که هر شب شعری از من بایگانی میکنی...
..................................................
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجران تو گریانم چو شمع 
پرنده بودی و از بام من پَرَت دادند
تو ساک بستی و نام مسافرت دادند
قَدَت خمید، نگاهت شکست، روحت مُرد
کلاغ های مزاحم چه بر سرت دادند؟!!
تو نیمِ دگرِ من بودی و ندانستی
چه داغ ها که به این نیمِ دیگرت دادند
خدا نخواست من و تو کنار م باشیم
درست لحظه ی آخر پَرَت دادند

حال من حال و روز خوبی نیست
خسته ام، خسته! او نمی فهمد
این طبیعیست ببر زخمی را
ببر روی پتو نمیفهمد!!
بین ما مرز درد فاصله بود
مثل یک رشته کوه پیوسته
مثل یک صهیونیست غمگین که
به زنی توی غزه دل بسته...
زندگی در لباس شعبده باز
سر گرفت و کلاه را پس داد
در ازای جهان رنگارنگ
دست آخر سیاه را پس داد
من به پایان خویش معترفم
جفت پرواز او نخواهم شد
من همین جوجه اردک زشتم
حتم دارم که قو نخواهم شد!
خسته ام مثل تیربار از جنگ
مثل تیغ غلاف گم کرده
مثل مردی که نصف دینش را
در میان طواف گم کرده
حال من حال تخت جمشید است
حال یک مرزبان ایرانیست
آخرین تیر آخرین سرباز
آخرین لحظه قبلِ ویرانیست
ترس قبل از شکست را تنها
مردِ درحال جنگ میفهمد
حال یک کوه رو به ریزش را
اولین خرده سنگ میفهمد
زندگی! روزهای خوبت هم...
مثل این شعر تلخ و دلگیرند
قبل رفتن فقط بلندم کن
شاعران ایستاده میمیرند!
یک نامه ام، بدون شروع و بدون نام
امروز هم مطابق معمول ناتمام
خوش کرده ام کنار تو دل وا کنم کمی
همسایه ی همیشه ی ناآشنا سلام
از حال و روز خود که بگویم، حکایتی ست
یک صفحه زندگانی بی روح و کم دوام
جویای حال از قلم افتاده ها مباش
ایام بی خیالی و خوشحالی ات به کام!
دردی دوا نمی کند از متن تشنه ام
چیزی شبیه یک دل در حال انهدام
در پیشگاه روشن آیینه می زنم
جامی به افتخار تو با باد روی بام
باشد برای بعد اگر حرف دیگری ست
تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام! 
بزن دنیا بزن رسمت چنین است...
سزای دل به تو دادن همین است!
بزن که شاخ و برگم زرد زرد است
خزانِ من، بهارم، سردِ سرد است!
بزن بر جسم من زیرا حقیر است
بزن نامرد! این حکمِ اسیر است...
بزن تا مست از این باده هستم
بزن! تا پیکِ آخر من نشستم
بزن شاید که فردا پاک باشم
جدا از تو اسیرِ خاک باشم...
عید آمده هر کس پی کار خویش است
می نازد اگر غنی و گر درویش است
من بی تو به حال خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است!
چشمات بهم میگن ازم دوری
قلب من این حرفو نمیفهمه!
اینکه تو آغوشت یکی دیگه ست
اینا همش وهمه، همش وهمه 