از در بالا رفتم...
پله ها را باز کردم...
لباس خوابم را خواندم و
دکمه های دعایم را بستم...
ملافه را خاموش کردم و
چراغ خواب را روی سرم کشیدم...
آخ...
از آن شب که تو را ندیده ام
همه چیز را قاطی کرده ام...

از در بالا رفتم...
پله ها را باز کردم...
لباس خوابم را خواندم و
دکمه های دعایم را بستم...
ملافه را خاموش کردم و
چراغ خواب را روی سرم کشیدم...
آخ...
از آن شب که تو را ندیده ام
همه چیز را قاطی کرده ام...

گیسوانت زیر باران، عطر گندمزار... فکرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!
در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سالها
بوسه و گریه، شکوه لحظهی دیدار... فکرش را بکن!
سایهها در هم گره، نور ملایم، استکانِ مشترک
خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!
ابر باشم تا که ماه نقرهای را در تنم پنهان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!
خانهی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!
از سماور دستهایت چای و از ایوان لبانت قند را...
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!
اضطراب زنگ، رفتم واکنم در را، که پرتم میکنند
سایهها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!
ناگهان دیوانهخانه... ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرصها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکـــن! 

من در پی رد تو کجا و تـــو کجــــــــایی
دنبال تو دستم نرسیده است به جایی
ای "بوده" که مثل تو نبوده است نگو هست
ای "رفته" که در قلب منــــی، گرچه نیــایی
این عشق زمینی است که آغاز صعود است
پابند "هوس" نیستم ای عشق "هـــــوایی"
قدر تنی از پیرهنی فاصله داریـــــــــــــــــم
وای از تو چه سخت است همینقدر جدایی
ای قطب کشاننده پر جاذبه دیگـر
وقت است دل آهنی ام را بربایی
گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم
دشنام و جفایی و دعایی و وفایی
یک عالمه راه آمده ام با تو و یک بار
بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی
